لبت صریح ترین آیه شکوفایی است

و چشم هایت شعر سیاه گویایی است

چه چیز داری با خویشتن که دیدارت

چو قله های مه آلود محو و رویایی است

تو از معابد مشرق زمین عظیم تری

کنون شکوه تو و بهت من تماشایی است

مجال بوسه به لب های خویشتن بدهیم

که این بلیغ ترین مبحث شناسایی است

نمی شود به فراموشی ات سپرد و گذشت

چنین که یاد تو زود آشنا و هرجایی است

تو باری اینک از اوج بی نیازی خود

که چون غریبی من مبهم ومعمایی است

پناه غربت غمناک دست هایی باش

که دردناک ترین ساقه های تنهایی است..

 

"حسین منزوی"


مرگ پایان کبوتر نیست....

انگار همین دیروز بود ..این جمله ای است که ما همیشه و ییوسته بعد از از دست دادن زمانی دلپذیر و خاطره ای ارزشمند یا دوست یا انسانی قابل ستایش بیان می کنیم..دریغ از اینکه آگاه نیستیم که داس روزگار بی رحمانه درو می کند..

روز دوشنبه 8 تیر ماه هشتادو هشت  در دانشگاه امتحان ساز سه تار داشتیم..هیت جوری ما متشکل از استاد نازنین خودمان استاد وادانی ،استاد مهر علی و استاد شهریار فریوسفی بود..وقتی ایشان رو دیدم گفتم به خاطر استرسی که دارم بر من ببخشید و سخت نگیرید..گفتند اینجا هیچ ترسی جز آرامش سه تار حکفرما نیست...امتحان دادم و دیدار برای همیشه تمام شد..


تا اینکه صبح شانزدهم تیر ماه یکی از دوستانم با پیامکی به من خبر سهمگین پرواز ناباورانه استاد شهریارفریوسفی  را داد!!..

لمس بی رحمی، شقاوت،قدر ناشناسی دنیای  دنی یکی دوتا نیست..سرانجام از اسارت آزاد شد..به پروازی شیرین و همیشگی رسید..و جان الهی اش تنها با غباری تسلیم مرگ شد ..ولی ما را در مرداب تلخ کامی بی اویی مغروق جاودان کرد...نمی توان از خفتن در آغوش مرگ دم زد و از "داد"سخن گفت!

اما تنها می توان سرود:

مرگ پایان کبوتر نیست...


 


روحش شاد...

مدتی است که دیگر هیچ حس و حالی برای نوشتن و خواندن نمانده.. اصلا اوضاع زمانه در 

بن استخوان روحمان رسوخ کرده...دست دلم  اصلا به کار نیست..انگار همه از زمستانی  

سرد  وسخت می لرزیم..سه تار هم به کوک نیست..شعر هم سرودی نمی خواند..این روزها

بی دلیل  دلم گرفته و بهانه ای کوچک برای گریستن کافی است..


اگرچه روزها.؛تلاش برای رهایی از مخمصه زمان در زندان انتظار؛همه و همه دست

هم داده اند تا تموز یکنواختی و دوری از خویش را تحمل کنیم ولی باز نمی توان از غم

دیگران دوربود...


.