صلیب حسرت..
هلهله کودکان صبح
در "کوچه های
غروب زده."..
_کوچه های
تر شده از بوسه باران..
در روزهایی
که "تکرار رنج"
به افتاب دست درازی می کرد!
_روزهایی که
دستان تنهایی من
بازوان بی شرمی را
می فشرد،
تا در توقف زندگی،
نفس بکشد!
"چیزی شاید
همچون شکنجه ای گنگ
در محبس
احساسی بزرگ!"
روزهایی که
نیازهای طلایی می درخشید
و بهتان گناه!آن رامی
آلود..
و شاید در آن کوچه ها
من را به "صلیب
حسرت"
مصلوب کرد!
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 11:0 توسط لیلا.فیروزمند
|
درج کلی یا قسمتی از نوشته های این وبلاگ در کتاب ، روزنامه ، نشریه ، سایت ، وبلاگ و . . . بدون اجازه ی نگارنده ممنوع بوده و قابل پیگرد می باشد