پدرم..
پیچیده لای کاغذی سفید
مثل لقمه ای که
سر کار می بری اش..
ذزست مثل شعبده بازی
که از کلاهش
خرگوش و برج بیرون می کشد...
او از تن نحیفش عشق بیرون کشید..
و دو نهر دستانش
آکنده از کردار نیک بود....
"یهودا آمیخای"
پیچیده لای کاغذی سفید
مثل لقمه ای که
سر کار می بری اش..
ذزست مثل شعبده بازی
که از کلاهش
خرگوش و برج بیرون می کشد...
او از تن نحیفش عشق بیرون کشید..
و دو نهر دستانش
آکنده از کردار نیک بود....
"یهودا آمیخای"
باز باران ترانه اي خوانده
در زلال سپيده امروز..
باز هم گردن بلندش را،
صبح افراشت و آمده روز..
***
عطش كودكي كه مي نالد؛
چون نيازم به شعر مي ماند
زير گوشم به هر دمي باران،
شعر را با ترانه مي خواند!
***
تو كجايي كه پيش رويم است؛
آسمان از سكوت خالي شد!
بارها شد كه بارها گفتم؛
باز هم بودنت خيالي شد!
***
كاش باران بهانه اي مي شد؛
كه بسازم ترانه اي از تو
گم نمايم تورا به خويشتنم،
كس نيابد نشانه اي از تو..
***
همچنان سالهاي جادويي،
من به دستت دخيل مي بستم
روي شانه ات مياسودم
هرگز از هيچ غم نمي خستم!
***
كاش مي شد كه باز برگردي
تا در آغوش خويش باز گيرمت...
با سه تارم تو را سرود كنم
دست عشق را به ناز گيرمت..
6.88