..داشتم و سرودم...
باز در فصل خموش تیرگی؛
بسته شد درهای باز شعر من
در نهان دنیای خود آشفته ام
تا که یابم دستهای سِحر من
دیدگان حسرتم در هجر او،
در به در عاصی و سرگردان شده
در میان صورتکهای فریب،
عاجب و سرگشته و حیران شده
دیگر از شعر خود و از حرف خویش
مانده ام در دستهای انزجار،
رفته ام در قعر دریای سکوت
تا نبینم روزهای بی قرار..
دیده ی روشن کجا جویم بگو!
تا که بیند چار فصل زرد من
بیندم در حرکت فصل بلوغ
مانده تنها یک خزان درد من!
نه به عزم رفتنم راهی است باز
«نه زمان بر وقفه ای کوتاه ماند»
بی سبب در حرکتم چون سالها
کاروان آرزو در راه ماند..
یادم از کوهم مرا در یاد نیست
آنچه من بودم مرا دزدی ربود
کاش در این ناامیدی ها دمی
روزنی بر صفحه ی امید بود
مانده مشتی حرفهای بی اساس
سد راه حرفهای تازه ام..
بسته دریای هجوم شعر شب
آن کهن اشعار بی دروازه ام
باز! اما، می روم در رود عشق
با توان زورق اندیشه ام
نیمی از سی سال خود را رفته ام
عشق می پاشم به روی ریشه ام..
۲۸.۴.۷۹
لیلا فیروزمند
