داستان عاشقانگی
ژانویه
در دستان خوزه
برف می بارد!
***
ـ « لبخند»
عکس های
سیاه و
سفید را
هم رنگی می کند!
ـ اما
آپارتمانها
جلوی
آفتاب
را گرفته اند!
« روز » با
«ابر» طلوع می کند
و با مه
به استقبال
ماه
می رود!
|
ـ میز صبحانه
حرفهای هجده سالگی را
ترد بیان می کند ...
و ذهن
بی مهابا
تار خوشبختی را
به پود رویا
دانه
دانه
می بافد!
ـ او از کوله بار خصم
به دریوزگی
مأوا می گزیند
تا شاید
قطره ای عشق
از ناودان اجبار!
به چهره اش
بچکد!
آه ...
این شد
داستان
عاشقانگی! ...
درج کلی یا قسمتی از نوشته های این وبلاگ در کتاب ، روزنامه ، نشریه ، سایت ، وبلاگ و . . . بدون اجازه ی نگارنده ممنوع بوده و قابل پیگرد می باشد