باز باران ترانه اي خوانده

در زلال سپيده امروز..

باز هم گردن بلندش را،

صبح افراشت و آمده روز..

    ***

عطش كودكي كه مي نالد؛

چون نيازم به شعر مي ماند

زير گوشم به هر دمي باران،

شعر را با ترانه مي خواند!

      ***

تو كجايي كه پيش رويم است؛

آسمان از سكوت خالي شد!

بارها شد كه بارها گفتم؛

باز هم بودنت خيالي شد!

        ***

كاش باران بهانه اي مي شد؛

كه بسازم ترانه اي از تو

گم نمايم تورا به خويشتنم،

كس نيابد نشانه اي از تو..

     ***

  همچنان سالهاي جادويي،

من به دستت دخيل مي بستم

روي شانه ات مياسودم

هرگز از هيچ غم نمي خستم!

         ***

كاش مي شد كه باز برگردي

تا در آغوش خويش باز گيرمت...

با سه تارم تو را سرود كنم

دست عشق را به ناز گيرمت..

6.88