خاطره پدرم

   پیچیده لای کاغذی سفید

مثل لقمه ای که

           سر کار می بری اش..

ذزست مثل شعبده بازی

            که از کلاهش

خرگوش و برج بیرون می کشد...

او از تن نحیفش عشق بیرون کشید..

و دو نهر دستانش

آکنده از کردار نیک بود....

"یهودا آمیخای"