پدرم..
خاطره پدرم
پیچیده لای کاغذی سفید
مثل لقمه ای که
سر کار می بری اش..
ذزست مثل شعبده بازی
که از کلاهش
خرگوش و برج بیرون می کشد...
او از تن نحیفش عشق بیرون کشید..
و دو نهر دستانش
آکنده از کردار نیک بود....
"یهودا آمیخای"
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 14:35 توسط لیلا.فیروزمند
|
درج کلی یا قسمتی از نوشته های این وبلاگ در کتاب ، روزنامه ، نشریه ، سایت ، وبلاگ و . . . بدون اجازه ی نگارنده ممنوع بوده و قابل پیگرد می باشد