نادیا بزرگی...بزرگ بشری که در انجماد ثانیه های پر از تکرار..در کالبد بیروح نگاهای آهنین..ناگهان زیست! و در حرکت راهی ناشناخته پایان یافت..

.پروازی به سوی همیشه ،دور تر از دستهای زمان..جایی که خورجین خالی دنیا را پر از ترانه خداحافظی کرد..وقتی گنجشکها می خفتند و گورستان ها آواز می خواندند.

نادیا پر از فلسفه بود..پر از آغاز...پر از شعر..پر از نور..

او همچون بلبلی که در کوری جنگلی ناشناخته  آواز می خواند،ترانه ای سرود..و پرگشید و رفت.

هیچ گاه از یاد نمی برم، روزی که نادی مهربانی ام را در انجمن شعری دیدم که به تازگی در اسفند  ماه 78 برگزار شده بود،..بی قرار بود ..پر از هیجان..پر از عشق..و پر از عقل..زیبا و ظریف و پیوسته لبخند مکرری لبانش را می گشود..

به همه چیز فکر می کرد..و همیشه گرسنه ی دانستن بود..اما از پوچی می ترسید..از رخوت تکرار..از بیهودگی محض..

ناگهان از ولع دانستن به میوه ممنوعه رازهای سر به مهر نزدیک شد!

 

آخرین روزی که در اتاقم بود، واپسین یکشنبه ی  عمر 21 سالگی اش را اسارت می کشید،در آن لحظه ناخود آگاه نامه ای برایم نوشت..درست 3 روز با 25 اردیبهشت فاصله داشت، که به پایان راه برسد:

 

"می روم و رفتنم بدرودی است بر تمام آن دقایق ناب که گذشت.

بی شک روزی که برای همیشه با تو و غزلهای نابم بدرود گفتم ،مُردم..

و حال تمام این بودنها دست و پا زدنی غریب بر اوج تمام خاطره هاست؛

و شکوه آن لحظه که در اسفندی سرد دیدگاه مشکی ام را در بن چشم های سبز تو دوختم و از یاد بردم شکستن متوالی فصلهای انتظار را...

و حال چه می شود کرد با آواری از ملامت و سنگینی که روی شانه های استخوانی ام سنگینی می کند و مرا تا منجلاب جنون می راند.

دیگر نابود شده آرزوی آن لحظه را داشتن که قلبم را ،وقت وداع،از دنیای تیرگی هایم به سینه

چروک خورده نیازمندی دیگر هدیه کنم؛

چون خواهد مرد واو هم در ستون مبهم در بدری هایش جان خواهد سپرد..

سبز بودن چشم های تو چه پر شکوه مرا تا سایه سار رحمت برد..

چه دیر بود فهمیدن "پوچ"..وای که به قول فروغ همان بودم،انسان پوک.

"فردا هم بی شک دستهایم یخ می بندد و در تنهایی "اردیبهشت" می میرد!

و دستهای من چه خواهد داشت تا به تو بگوید؟!

 

هراس هراس هراس