واژه ها یخ زده اند..
قصد ها در خوابند
وچنان زار به حال من و تو
می گریند
"هدف و انگیزه"
و چه بی حاصل و بی رنگ شده است
هر چه در بستر بیداری خود
کاشته ای..
می زند سخت به زخمم هر دم
تازیان های زمان
بس که از خود دورم
_روزهایم افسوس
پا به پای تاریخ
در شبانگاه تب آلود و
پر از رخوت محض
چه سبک میمیرند..
امشب از آن شبهاست
که دگر کاسه ی بی حوصلگی
لبریز است؛
و دگر هیچ نمی اندیشم
به چنان فردایی، خالی از روی و ریا
و به پرواز هوس از تن مردان همین آبادی
و به تکرار جوانمردی بی منت و رنج
و به فکر وبه فهم
و به تقدیر جهان ازپوکی ..
همه در هم همه پوچ
همه در جمع مساوی با هیچ!
لیلا. ف
18/3/88

درج کلی یا قسمتی از نوشته های این وبلاگ در کتاب ، روزنامه ، نشریه ، سایت ، وبلاگ و . . . بدون اجازه ی نگارنده ممنوع بوده و قابل پیگرد می باشد