روزهای کودکی..
دور تا دور دل کوچه ی خاکی پر بود؛
از شمیم گل یک خوشه برنج..
ـ آه! دانستم من؛
باز.. از اینکه به این باغ قدم بگذارم،
خواهم از این پل مستی بگذشت..
دورترـ از شالی،
خانه ی دخترکی بود..
که ـ نامش: خورشیدــ
«وای.. از بازی با آن کودک،
و برادرهایش،
و نوازش به سر گربه ی ولگرد که.. باز
رد پایش گیرم؛
و بدانم که کجاست و کجا می رود او ؟»
***
ـ عصرها می رفتیم؛
به در خانه ی همسایه ی باغ..
و گل گردویش.. می چیدیم ..
با هزاران ولع چیدن آن،
گر چه با بیم و هراس؛
همه از شاخه جُدا می کردیم..
می رسیدیم.. کنار جویی،
می نشستیم سبک!
عکس خود می دیدیم،
دست گردویی خود،
و همه گردو را،
زیر آن آب روان می شستیم..
***
ـ گاه می شد که غروب؛
با صدای سگها،
لا به لای شالی،
جستجو می کردیم؛
تا که چیزی یابیم!
***
خوب می دانستم:
باز، بر می گردیم..
ـ باز هم شب می شد..
ودلم هیچ نمی خواست تمامی یابد
بازی پی درپی
..شادی امروزم!
***
آه! خورشید مرو، تا کجاها دور است
فرصت بازی من با تو و او،
تا طلوع فردا؟؟
دل من می گیرد، و چراغ روحم،
بی تو ای خورشیدم!
خامش و تاریک است..
***
ـ همه آن روز گذشت..
آه! امروز که شد،
همه با هم به ره جبر زمان بگذشتیم..
و من، امروز به یادت آرم؛
کودکی! ای شب معصوم حیات؛
که دمی بر نفست بُردم وبس،
و ندانستم من،
که دگر بر رخ تو،
یا به آن شوق نگاهت.. هرگز
ننشانم گل بازیگوشی!
و بگویم: که "سپهر روحم"،
بی حضور.. "خورشید"
همه جایش ابری است!
لیلا فیروزمند
۷۹.۶.۲۲
22
درج کلی یا قسمتی از نوشته های این وبلاگ در کتاب ، روزنامه ، نشریه ، سایت ، وبلاگ و . . . بدون اجازه ی نگارنده ممنوع بوده و قابل پیگرد می باشد