روزها همچون روسپیان بی هیچ دلبستگی می آیند و می روند و آنچه بر جای پایشان در رد لحظه ها می بینی،لاشه ی مردار زمان بی حاصل عمرتوست
...دوست دارم با دل نوشته هایم آغاز کنم،درست زمانی که می خواهم این نوشته ها بر جان لحظه ها بیتوته کنند..
آن روز..
وقتی که باران می آمد، با اندیشه طراوت قطره های جاودانگی در پگاه فروردینی سبز،جامه ی این شعر را بر شاخه ی سحر آویختم و آنگاه سروده شد..
"ای ترنم جاودانگی بازگو با من
که شبنم شیرین وجودت را
بکارت کدام شب نوشید..
تا بازگویم با تو
که سکوت دیرینه ام را
با رکود هوای بازمانده پرواز ده ....
و آنگاه فریاد شو فریاد
چونان حنجره ی گشاده شعر..
تا اینگاه
از بطن فراخ صبح
ترانه ای آزاد به دنیا آیم."
فروردین ۸۱
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 1:32 توسط لیلا.فیروزمند
|
درج کلی یا قسمتی از نوشته های این وبلاگ در کتاب ، روزنامه ، نشریه ، سایت ، وبلاگ و . . . بدون اجازه ی نگارنده ممنوع بوده و قابل پیگرد می باشد