سرد و تاریک..

چنان مدفن حرفهای کهنه؛

چنان نگاههای

تاریک مبهم یک مرد،
چنان مشت های گره زده

به چانه ای مبهوت،

به انتظار می نشینم !

[به خشتهای سرما زده می اندیشم!]

_ شعارهای پوشالی

نوشته های پر از تکرار،

مرا ساده لوحانه

تا مرز امید

می فریبد!

***

_چه ترسناک

«ریسمان نازک اطمینان»

هر دم

هراس گسیختنش

را بر من می نماید!


***
همچنان

در بستر ابهام می آرمم؛

به انتظار گشایش

آغوش شهوتناک

آرامش!»