آرامش!
سرد و تاریک..
چنان مدفن حرفهای کهنه؛
چنان نگاههای
تاریک مبهم یک مرد،
چنان مشت های گره زده
به چانه ای مبهوت،
به انتظار می نشینم !
[به خشتهای سرما زده می اندیشم!]
_ شعارهای پوشالی
نوشته های پر از تکرار،
مرا ساده لوحانه
تا مرز امید
می فریبد!
***
_چه ترسناک
«ریسمان نازک اطمینان»
هر دم
هراس گسیختنش
را بر من می نماید!
***
همچنان
در بستر ابهام می آرمم؛
به انتظار گشایش
آغوش شهوتناک
آرامش!»
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 12:11 توسط لیلا.فیروزمند
|
درج کلی یا قسمتی از نوشته های این وبلاگ در کتاب ، روزنامه ، نشریه ، سایت ، وبلاگ و . . . بدون اجازه ی نگارنده ممنوع بوده و قابل پیگرد می باشد