وقتی بهار می شه،ناخودآگاه یاد نادیای نازنینم می افتم که در نم نم باران رفت..

این یکی از شعر هایی هست که برای من سروده بود،و من در هر بهار زمزمه می کنم؛...

دور از تو و چشمهایت،می خواهم امشب ببارم

تا تو بدانی عزیزم،جز تو کسی را ندارم

مثل نگاهی صمیمی،در خاطرم نقش بستی

با خنده هایت دوباره،بغض دلم را شکستی

چون تو صمیمی ندیدم،در خاطرات کبودم

می خواهم این را بدانی،بی تو شبی تیره بودم

با تو به بودن رسیدم،تا لحظه های سپیدی

از هر چه آبی گذشتم،تا تو به ذهنم رسیدی

پاک و صبور و پر از مهر،دستان بی ادعایت

شوری دگر بر دلم داد،گل واژه ی خنده هایت..

تیر79